■ اول شوال
امروز از فرنگ بازگشت فرموديم. خوب بود. بد نبود. در بلاد فرنگ مشاهده كرديم سر تيم برنرز لي از بريتاني يك صفحهي عجيب غريب با چرتكه دودي يا همان قامپيوتر ساخته كه به آن وب ميگويند. بسي مشعوف شديم. حتي از لنترنمجيك و ماشين دودي نيز عجايبتر است. فرموديم احدي از آن بياورند وقايع اتفاقيه و كاغذ اخبار با آن بسازند. عرض كردند نميشود. فرموديم: ما ميفرماييم و ميشود. عرض كردند: اعليحضرت به جقهي مبارك نميشود چون مجازي است. فرموديم: پس اين پدرسوخته به چه درد ميخورد. گفتند: «وبلاغ» اعليحضرت! شما ميتوانيد با آن خاطرات يوميه مبارك را به رشتهي تحرير درآوريد. بسي خوشمان آمد. اين شد كه ما شديم وبلاغنويس و اسم وبلاغمان را گذاشتيم: شاهنوشت.
دفعتاً در فاصله پنجاه ذرعي يك تيهو از لاي بوتهها بيرون آمد. ملازمان تفنگ انداختند، نخورد. حاجي بلال انداخت نخورد. حاجي كلبعلي در كرد، نخورد. عملهِ خلوت يك به يك تير دركردند هي نخورد هي نخورد. تيهو هم همانجا ايستاده و به ريش خواجگان و ملازمان و عمله خلوت ميخنديد. عرض كردند: مگر به خدنگ مبارك و همايوني ظلالله و خاقانكشورگشا اعليحضرتِ شيرشكار، يا شايد تيهو ميخواهد با دست مبارك شكار شود و چاكران را لياقت آن نيست. دستي به سبيل همايونيمان كشيديم و به صورتهاي ابلهشان خنديديم و تفنگ را برداشتيم و شتررررق!... نخورد. قرمساقها! كلي ضايع شديم. همين متملقين و ثناگويان از آدم خدا ميسازند كه به خودش مشتبه ميشود همه كاري ميتواند.
بسي قند عسل است اين مليجك. بسي شير و شكر است اين مليجك. جيگرتو بخو... اوپسسس! ددم واي چه ميگوييم؟ اين وبلاغنويسي هم لسان ما را عوض كرده. داريم ادبيات تينايجري پروداكسيون ميكنيم.
ميفرماييم: اوه مامي! نميخورم.
باز هم ميگويد: شام حاضر است.
ميفرمايم: نميخورم مامي، نميخورم ننه، نميخورم عليا حضرت، نميخورم.
از همانجا داد ميزند: چه ميكني خلوت كردهاي با خودت پشت اين چرتكه دودي؟
ميفرمايم: با اين ناظم افندي شارژدافر عثماني شطرنج ميزنم.
كفگير به دست آمده حيران ميگويد: نكند او را توي اين صندوقچه جادو حبس كرده باشي؟
ميفرمايم: اوه مامي! نه من الساعه با او آنلاين هستم.
حيرتزده ميرود. شايد به نظرش رسيده كارمان به جنون كشيده. به گمانم برود براي ميرزا تقيخان آشي بپزد كه هفت وجب روغن رويش باشد.
خودمان احدي فتوبلاغ بسازيم همچين و همچون. آهاي فكر خبيث نكنيد. عمراً عكس حرمسرا و اندرونيمان را در آن بگذاريم. مگر الفيه شلفيه است؟ تمامش را پر ميكنيم از عكسهاي اين گربهي نازنينمان ببريخان و مليجك جان كه الهي جان تمام رعايايمان به قربانشان شود.
غفلتاً خاتون مربوطه نامردي نكرده با همان گالش چنان به ملاج مبارك همايونيمان زد كه آخ از آخدانمان بلند شد و اگر تشخص شاهانهمان نبود از همين جا تا حضرت عبدالعظيم جيغكشان ميدويديم و آنجا عارض ميشديم.
گفت: زهرمار و مامي! زغنبوت و مامي! من ديشب تذكرهها و قامنت وبلاگتان را ميخواندم. ديدم يك فقره از طايفهي نسوان با اسم اجنبيه نميدانم ويكتوريا بود يا ويتوريو يا ويكتور براي شما قامنت مرقوم نموده كه ناصرالدين جون؟ خوب مينويسي به مام سر بزن. اي زنبارهي بيآبرو! بگوييد هماني نبود كه در سفر فرنگ پياش چشم ميگردانديد و آب از و لب و لوچه مباركتان سرازير شده بود؟
آخ بسوزد پدرت اي قامنتِ كوپك اوغلي!

